۱۴۰۵ مرداد ۱۷, شنبه

فرزندان آیت الله همه جا!

  سالها پیش در یکی از انستیتو های تحقیقاتی زیر نظر دکتر زال ممد، همکاری معرفانده شد به ما بنام دکتر م ح ق که کانادا بورسیه دکترا گرفته بود و در برگشت شد استادیار دانشگاه تهران. این جناب کاپشن ژیله رنگی آبی کمرنگ می پوشید که انموقع خیلی ها را بابتش تو خیابان می گرفتند. خیلی متجدد و روشنفکر نما و امروزی ولی از نظر سطح سواد پایین. خلاصه یک روز تو نهارخوری بیمارستان مشغول خوردن بودیم، دیدم دو نفر با پیشانی کبره بسته و یقه تا بینی بسته و لباس روی شلوار و یک من ریش و پشم امدند طرف ما. پیش خودم گقتم سربازان گمنام امام زمان برای گرفتن من آمده اند. یکدفعه دکتر ق با همان ژیله جیگر طلایی بلند شد و ماچ و بوسه و بغل و معانقه کمی تا قسمتی مغازله...

وقتی رفتند پرسیدم دکتر اینها کی بودند؟ بهم اصلا نمی خوردین! گفت ای بابا مارا دست کم گرفتی! اینا بچه های انجمن اسلامی اند و منهم عضو انجمن هستم از همان اول دانشگاه!

انجا جریان بورسیه و سطح سواد پایینش معلوم شد. اینها ظاهرشان عوض بشه باطنشان خیر! درست مثل اطرافیان کاشته شده دور و بر شاهزاده!

۱۴۰۵ مرداد ۱۶, جمعه

زمان شاه اینطوری بود!

 محله ما نماینده کوچکی ازکشور بود. پزشک محله دکتر بهایی بود. مشروب فروشی و کافه محله متعلق به دو برادر یهودی بود. دو مسجد به فاصله ۳۰۰ متر از هم و عرق فروشی ۵۰-۶۰ متری یکیشان بود. دو قسمت محله ارمنی و اسوری ها بودند وسط باقی. ۱۰۰ متر پایین تر کلیسا و قدری پایین تر کنیسه بود. یک کتابفروشی قدیمی هم بود متعلق به یک یهودی بود. حتا مسلمان(رضا م) با کارمن مسیحی ازدواج کرد. همسایه سمت چپ ما مسلمان مسجد برو و پسرش اذان گوی مسجد بود. سمت راست ما اسوری عرق ساز بود که گاهی بابای ما هم دمی به خمره اشان میزد.ابوی محترم که مشروب خوار قهاری بود، معمولا از کافه برادران یهودی ابتیاع می فرمودند. زندگی جالبی بود. ابوی در محرم و رمضان مشروب را قطع و مسلمان خرج و نذری بده می شد.

کار راه ا نداز و معتمد محل، پدرمسلمان/مشروب خور بود.  محله هم محله عمدتا ترک نشین بود. بیاد ندارم دعوایی بین این جماعت به ظاهر ناهمگون و به باطن یک رنگ رخ داده باشد. همه به خوبی و خوشی کنار هم زندگی می کردند تا اینکه فاجعه کودتای بهمن ۵۷ بر سرمان آوارشد.

۱۴۰۵ تیر ۲۹, دوشنبه

 بیاد مانده ها - قسمت سوم، دورانی که آزمایشگاههای آموزشی را به صیغه خانه و عشرت کده تبدیل کردند!

 قسمت قبل از آقای احمد نام برده شد. این قسمت به این موجود اختصاص دارد. این آقا شد مدیر دبیرستان. بسیار سختگیرو حزب الهی. هدف اولش مغزشویی و موالی سازی بود. ما بارها تو دفترش زنان جوان مذهبی چادری می دیدیم و سوال که این زنها تو مدرسه پسرانه چه می کردند؟ بعد تو مدرسه پسرانه و فواره تستوسترون منشی جوان زن استخدام کرد. سال بعد طبقه زیر زمین که آزمایشگاه ها بود بستنند و قفل زدند وآزمایشگاه ها کلا تعطیل شد بدون ارائه دلیلی. گذشت و شد خرداد ۶۰ و جنگ دو ۵۷ی! قبل اون دو گروه تو مدرسه بودند که اموزش رزمی/نظامی گذاشته بودند. گروه مجاهدین و حزب الله! هر گروه گوشه ای را به خودش اختصاص داده بود.جنگ دو ۵۷ی که شروع شد، گروه مجاهدین ناپدید شد. یک عده فرار کردند، عده ای کشته شدند، عده ای گرفتارو اعدام شدند(بروایتی ۱۱ نفر) و عده ای تواب!. شمشیر ها از رو بسته شده بود. دو طرف از هم و از غیر هم می کشتند! آقای احمدی ظاهرا مثل گربه هفت جان داشت. دو دفعه ترور شد ولی متاسفانه زنده ماند. بار دوم کلت کشید و دفاع کرد. اونجا فهمیدیم که ایشان هم اسلحه داشت. برای زهر چشم هر روز در ورودی همه را می گشتند . یکی از بچه های تواب را برگرداندند و کردنش قران و دعا خوان مدرسه! باری دو سالی گذشت و بناگاه آقای احمدی ناپدید شد. ابتدا هیچکس نفهمید چی شد ، بعد گفتند پول صندوق مدرسه به مبلغ ۱۰۰ هزار تومان برداشته و فرار کرده. با بابای مدرسه رفاقتی بهم زده بودیم. ایشان گفت احمدی پرونده منکراتی داشته، قبلِ گرفتنش، پولهای صندوق را برداشته در رفته. به بابا گفتم اون زنان جوان مذهبی چادری تو دفترش ارتباطی با پرونده منکراتی احمدی داشتند. تایید کرد و گفت اون آزمایشگاههای زیر زمین بی خودی بسته نشد، به جای آنها، اتاق و حمام و .... درست کرده بود برای خانم بازی!

گوشه های را هم هول هولکی نشانم داد. احمدی هرگز دیده و پیدا نشد!

۱۴۰۵ اردیبهشت ۴, جمعه

جابجایی فیزیکی چپ و راست !


دنیای عجیبی شده است. 40 سال پیش پدر دنیای چپ شوروی و اقمارش در پیمان ورشو بودند و در تضاد با اروپای غربی کاپیتالیست و راست. الان برعکس شده، چپول ها راست شدند و راستها چپ. شوروی و اقمارش شدن راست و اروپای کاپیتالیست راست، شده چپ!

 روحت شاد یوری بزمنوف

https://www.youtube.com/watch?v=yErKTVdETpw&t


۱۴۰۵ فروردین ۲۸, جمعه

بیاد مانده ها - قسمت دوم، دورانی که حتا مو داشتن جرم بود!


محله مان را کوتاه مدتی بعد کودتای ۲۲ بهمن عوض کردیم. رفتم دبیرستان دکتر هشترودی تو میدان کاخ که نزدیک منزل بود ثبت نام کردم. اینهم یکی
از دستورات نفهم اعظم رجایی بود که باید مدرسه نزدیک خانه باشد. مدتی بعد دبیرستان ما به ۱۰۰ متر ان طرف تر که محل دبستان فردوسی بود نقل مکان کرد. تمام وسایل را خود دانش اموزان منتقل کردند. ساختمان مدرسه جدید واقعا به مدرسه می خورد. قبلی کوچک و تودرتو بود. یک سالن ورزشی (سالن فردوسی) هم پشت مدرسه بود که یک درش به حیاط مدرسه باز می شد ولی حسرت بازشدنش تو دل همه ماند. حسینی اخلاق در خانواده محل کارش در اموزش پروش کل دیوار به دیوار مدرسه ما بود و کل مدرسه زیر نظرش بود. هر چی التماس می کردیم که در سالن ورزشی را باز کنند تا بریم بازی کنیم نمی کردند. حتا تو زمستان تو سرما و برف بازی می کردیم ولی در باز نشد. گفتند اخوندهای اموزش پرورش با ورزشی غیر شنا، اسب سواری (حتما با اسب می خواستند جلوی تانک را بگیرند) و تیراندازی مخالفند و انها را غیراسلامی می دانستند. مسئول امور تربیتی اخوندی بود به اسم حیدرزاده که تو مدرسه لباس اخوندی را در میاورد و لباس خاکی سپاهی می پوشید. زیر لباسش هم اسلحه داشت. یک زمانی که خستگی در می کرد از تو تنبانش افتاد بیرون. البته می خواست زهر چشم بگیرد. همه ثبت نام ها از زیر نظر این موجود رد می شد

مدیری هم داشتیم سید فلان احمدی. صبح ها جلوی در ورودی با قیچی می ایستاد و موهای بچه هارا اندازه می گرفت. هر کی بالای دو سانت بود با قیچی یک جاده باز می کرد وسط سر طرف تا بعد مدرسه بره کوتاه کنه. مو را لای انگشت می گرفت، اگر از لای انگشت بیرون میزد، قیچی راه میفتاد
قسمت بعد راجع به این اقای احمدی و مدیر مدرسه می نویسم که چه موجود کثیفی بود آدم چرکی که در دقیقه۸/۳۰ فیلم زیر می بینید، به احتمال قریب به یقین خود احمدی است




۱۴۰۴ دی ۲۶, جمعه

بیاد مانده ها - قسمت اول



خاطره نویسی را شروع کردم از آنچه بیاد مانده. به ترتیب تاریخ نیست.

به کدامین گناه ؟ سال های جنگِ دو جانی یعنی صدام و خمینی است. گروهک مسعود رجوی تروریست هم که جنگ مسلحانه شروع کرده است. خود خائن اش و بنی صدر هم فلنگ رابسته اند و هزاران نفر را به کشتن داده اند. بازار اعدام «منافقین» گرم است که ترکشش به خانواده ما هم خورد. جسد شکنجه شده اش را با کلی رشوه پیدا کردیم. به جرمی که مرتکب نشده بود و اصلا عضو و هوادار هم نبود ولی اعدام شد. ۲۲ بهمن ۵۷ به بعد برای اعدام نیازی به دلیل نداشتی. شهریور با دسیسه یکی از اقوام عسگراولادی دستگیر شد و به اتهام آتش زدنی که در مهرماه! یعنی یک ماه پس از دستگیریش مرتکب شده بود!، پس از شکنجه در آبان کشته شد(تاکید کنم که به اتهام ارتکاب جرم یک ماه پس از دستگیری!). ۲۲ سالش بود. زمانی که منتظر نتایج کنکور سراسری بودم، در کنکور دانشکده افسری قبول شدم. در انتهای مصاحبه با یک جوجه ستوان سولاخی(ستوان سوم- با عرض پوزش اصطلاح خود نظامیان بود) برخورد جالبی پیش امد:

ایشان- قیافت خیلی آشناست من- متاسفانه من شما را تا به حال ندیدم ایشان- ولی قیافت خیلی آشناست، مطمئنم جایی دیدمت! من- من بیاد ندارم جایی شما را دیده باشم ایشان- آهان! یادم آمد، تو سر چهار راه ولیعصر روزنامه مجاهد پخش می کردی! من- بله؟ خیر اشتباه می کنید ایشان- من با چشمهای خود دیدمت روزنامه مجاهد پخش می کردی! من با خونسردی با لحنی توهین آمیز- پس یک چشم پزشک باید بری خلاصه رد شدیم. ولی در زمانی که زندگیت به تار مویی بسته بود چه از طرف خمینی، چه صدام و چه فرقک رجویه! اگر در مقابل یکدستی جناب ستوان سوتی داده بودی الان باید تو خاوران به ملاقاتم می آمدید