۱۴۰۵ اردیبهشت ۴, جمعه

جابجایی فیزیکی چپ و راست !


دنیای عجیبی شده است. 40 سال پیش پدر دنیای چپ شوروی و اقمارش در پیمان ورشو بودند و در تضاد با اروپای غربی کاپیتالیست و راست. الان برعکس شده، چپول ها راست شدند و راستها چپ. شوروی و اقمارش شدن راست و اروپای کاپیتالیست راست، شده چپ!

 روحت شاد یوری بزمنوف

https://www.youtube.com/watch?v=yErKTVdETpw&t


۱۴۰۵ فروردین ۲۸, جمعه

بیاد مانده ها - قسمت دوم، دورانی که حتا مو داشتن جرم بود!


محله مان را کوتاه مدتی بعد کودتای ۲۲ بهمن عوض کردیم. رفتم دبیرستان دکتر هشترودی تو میدان کاخ که نزدیک منزل بود ثبت نام کردم. اینهم یکی
از دستورات نفهم اعظم رجایی بود که باید مدرسه نزدیک خانه باشد. مدتی بعد دبیرستان ما به ۱۰۰ متر ان طرف تر که محل دبستان فردوسی بود نقل مکان کرد. تمام وسایل را خود دانش اموزان منتقل کردند. ساختمان مدرسه جدید واقعا به مدرسه می خورد. قبلی کوچک و تودرتو بود. یک سالن ورزشی (سالن فردوسی) هم پشت مدرسه بود که یک درش به حیاط مدرسه باز می شد ولی حسرت بازشدنش تو دل همه ماند. حسینی اخلاق در خانواده محل کارش در اموزش پروش کل دیوار به دیوار مدرسه ما بود و کل مدرسه زیر نظرش بود. هر چی التماس می کردیم که در سالن ورزشی را باز کنند تا بریم بازی کنیم نمی کردند. حتا تو زمستان تو سرما و برف بازی می کردیم ولی در باز نشد. گفتند اخوندهای اموزش پرورش با ورزشی غیر شنا، اسب سواری (حتما با اسب می خواستند جلوی تانک را بگیرند) و تیراندازی مخالفند و انها را غیراسلامی می دانستند. مسئول امور تربیتی اخوندی بود به اسم حیدرزاده که تو مدرسه لباس اخوندی را در میاورد و لباس خاکی سپاهی می پوشید. زیر لباسش هم اسلحه داشت. یک زمانی که خستگی در می کرد از تو تنبانش افتاد بیرون. البته می خواست زهر چشم بگیرد. همه ثبت نام ها از زیر نظر این موجود رد می شد

مدیری هم داشتیم سید فلان احمدی. صبح ها جلوی در ورودی با قیچی می ایستاد و موهای بچه هارا اندازه می گرفت. هر کی بالای دو سانت بود با قیچی یک جاده باز می کرد وسط سر طرف تا بعد مدرسه بره کوتاه کنه. مو را لای انگشت می گرفت، اگر از لای انگشت بیرون میزد، قیچی راه میفتاد
قسمت بعد راجع به این اقای احمدی و مدیر مدرسه می نویسم که چه موجود کثیفی بود آدم چرکی که در دقیقه۸/۳۰ فیلم زیر می بینید، به احتمال قریب به یقین خود احمدی است




۱۴۰۴ دی ۲۶, جمعه

بیاد مانده ها - قسمت اول



خاطره نویسی را شروع کردم از آنچه بیاد مانده. به ترتیب تاریخ نیست.

به کدامین گناه ؟ سال های جنگِ دو جانی یعنی صدام و خمینی است. گروهک مسعود رجوی تروریست هم که جنگ مسلحانه شروع کرده است. خود خائن اش و بنی صدر هم فلنگ رابسته اند و هزاران نفر را به کشتن داده اند. بازار اعدام «منافقین» گرم است که ترکشش به خانواده ما هم خورد. جسد شکنجه شده اش را با کلی رشوه پیدا کردیم. به جرمی که مرتکب نشده بود و اصلا عضو و هوادار هم نبود ولی اعدام شد. ۲۲ بهمن ۵۷ به بعد برای اعدام نیازی به دلیل نداشتی. شهریور با دسیسه یکی از اقوام عسگراولادی دستگیر شد و به اتهام آتش زدنی که در مهرماه! یعنی یک ماه پس از دستگیریش مرتکب شده بود!، پس از شکنجه در آبان کشته شد(تاکید کنم که به اتهام ارتکاب جرم یک ماه پس از دستگیری!). ۲۲ سالش بود. زمانی که منتظر نتایج کنکور سراسری بودم، در کنکور دانشکده افسری قبول شدم. در انتهای مصاحبه با یک جوجه ستوان سولاخی(ستوان سوم- با عرض پوزش اصطلاح خود نظامیان بود) برخورد جالبی پیش امد:

ایشان- قیافت خیلی آشناست من- متاسفانه من شما را تا به حال ندیدم ایشان- ولی قیافت خیلی آشناست، مطمئنم جایی دیدمت! من- من بیاد ندارم جایی شما را دیده باشم ایشان- آهان! یادم آمد، تو سر چهار راه ولیعصر روزنامه مجاهد پخش می کردی! من- بله؟ خیر اشتباه می کنید ایشان- من با چشمهای خود دیدمت روزنامه مجاهد پخش می کردی! من با خونسردی با لحنی توهین آمیز- پس یک چشم پزشک باید بری خلاصه رد شدیم. ولی در زمانی که زندگیت به تار مویی بسته بود چه از طرف خمینی، چه صدام و چه فرقک رجویه! اگر در مقابل یکدستی جناب ستوان سوتی داده بودی الان باید تو خاوران به ملاقاتم می آمدید