بیاد مانده ها - قسمت اول
خاطره نویسی را شروع کردم از آنچه بیاد مانده. به ترتیب تاریخ نیست.
به کدامین گناه ؟ سال های جنگ دو جانی یعنی صدام و خمینی است. گروهک مسعود رجوی تروریست هم که جنگ مسلحانه شروع کرده است. خود خائن اش و بنی صدر هم فلنگ رابسته اند و هزاران نفر را به کشتن داده اند. بازار اعدام «منافقین» گرم است که ترکشش به خانواده ما هم خورد. جسد شکنجه شده اش را با کلی رشوه پیدا کردیم. به جرمی که مرتکب نشده بود و اصلا عضو و هوادار هم نبود ولی اعدام شد. ۲۲ بهمن ۵۷ به بعد برای اعدام نیازی به دلیل نداشتی. شهریور با دسیسه یکی از اقوام عسگراولادی دستگیر شد و به اتهام آتش زدن در مهرماه! پس از شکنجه در آبان کشته شد(به اتهام ارتکاب جرم یک ماه پس از دستگیری!). ۲۲ سالش بود. زمانی که منتظر نتایج کنکور سرسری بودم، در کنکور دانشکده افسری قبول شدم. در انتهای مصاحبه با یک جوجه ستوان سولاخی(ستوان سوم- با عرض پوزش اصطلاح خود نظامیان بود) برخورد جالبی پیش امد: ایشان- قیافت خیلی آشناست من- متاسفانه من شما را تا به حال ندیدم ایشان- ولی قیافت خیلی آشناست، مطمئنم جایی دیدمت! من- من بیاد ندارم جایی شما را دیده باشم ایشان- آهان! یادم آمد، تو سر چهار راه ولیعصر روزنامه مجاهد پخش می کردی! من- بله؟ خیر اشتباه می کنید ایشان- من با چشمهای خود دیدمت روزنامه مجاهد پخش می کردی! من با خونسردی با لحنی توهین آمیز- پس یک چشم پزشک باید بری خلاصه رد شدیم. ولی در زمانی که زندگیت به تار مویی بسته بود چه از طرف خمینی، چه صدام و چه فرقک رجویه! اگر در مقابل یکدستی جناب ستوان سوتی داده بودی الان باید تو خاوران به ملاقاتم می آمدید
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر