محله مان را کوتاه مدتی بعد کودتای ۲۲ بهمن عوض کردیم. رفتم دبیرستان دکتر هشترودی تو میدان کاخ که نزدیک منزل بود ثبت نام کردم. اینهم یکی از دستورات نفهم اعظم رجایی بود که باید مدرسه نزدیک خانه باشد. مدتی بعد دبیرستان ما به ۱۰۰ متر ان طرف تر که محل دبستان فردوسی بود نقل مکان کرد. تمام وسایل را خود دانش اموزان منتقل کردند. ساختمان مدرسه جدید واقعا به مدرسه می خورد. قبلی کوچک و تودرتو بود. یک سالن ورزشی (سالن فردوسی) هم پشت مدرسه بود که یک درش به حیاط مدرسه باز می شد ولی حسرت بازشدنش تو دل همه ماند. حسینی اخلاق در خانواده محل کارش در اموزش پروش کل دیوار به دیوار مدرسه ما بود و کل مدرسه زیر نظرش بود. هر چی التماس می کردیم که در سالن ورزشی را باز کنند تا بریم بازی کنیم نمی کردند. حتا تو زمستان تو سرما و برف بازی می کردیم ولی در باز نشد. گفتند اخوندهای اموزش پرورش با ورزشی غیر شنا، اسب سواری (حتما با اسب می خواستند جلوی تانک را بگیرند) و تیراندازی مخالفند و انها را غیراسلامی می دانستند. مسئول امور تربیتی اخوندی بود به اسم حیدرزاده که تو مدرسه لباس اخوندی را در میاورد و لباس خاکی سپاهی می پوشید. زیر لباسش هم اسلحه داشت. یک زمانی که خستگی در می کرد از تو تنبانش افتاد بیرون. البته می خواست زهر چشم بگیرد. همه ثبت نام ها از زیر نظر این موجود رد می شد
در این وبلاگ گوشه های تاریک و یا تحریف شده تاریخ بدون واهمه از تکفیربررسی خواهند شد. جایی است که افسانه ها در محک تاریخ فرو خواهند ریخت.
۱۴۰۵ فروردین ۲۸, جمعه
دورانی که حتا مو داشتن جرم بود!
مدیری هم داشتیم سید فلان احمدی. صبح ها جلوی در ورودی با قیچی می ایستاد و موهای بچه هارا اندازه می گرفت. هر کی بالای دو سانت بود با قیچی یک جاده باز می کرد وسط سر طرف تا بعد مدرسه بره کوتاه کنه. مو را لای انگشت می گرفت، اگر از لای انگشت بیرون میزد، قیچی راه میفتاد
قسمت بعد راجع به این اقای احمدی و مدیر مدرسه می نویسم که چه موجود کثیفی بود
آدم چرکی که در دقیقه۸/۳۰ فیلم زیر می بینید، به احتمال قریب به یقین خود احمدی است
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر