در این وبلاگ گوشه های تاریک و یا تحریف شده تاریخ بدون واهمه از تکفیربررسی خواهند شد. جایی است که افسانه ها در محک تاریخ فرو خواهند ریخت.
۱۴۰۵ مرداد ۳۰, جمعه
دموکرات و دموکراتیکلی الکتد یعنی:
۱-یعنی متکای پر از پول مظفرالدین شاه بدزدی و دستهایت را تقریبا از دست بدی
۲- خالصجات را قیمت مفت بگذاری و خودت هم بخری
۳- یعنی تو انتخابات مجلس اول سنت را برای انتخاب شدن بالا ببری
۴- یعنی تو انتخابات مجلس اول عنوان دکترا جعل کنی
۵- یعنی برای رضایت انگلیس ، ایرانی تنگستانی سرکوب کنی
۶- یعنی بدون مدرک پایه بری سوئیس دکترا بگیری
۷- حقوق دان باشی اما اصل ۹۸۹ قانون مدنی را زیر پا بگذاری و وزیر و وکیل بشی
۸- با مظاهر پیشرفت مثل راه و راه آهن و مهمانخانه .... مخالفت کنی
۹- تو مجلس برای ترساندن رقبا شمایل گردانی کنی و سوپر مسلمان نشان بدی
۱۰- بدی پایان نامه مذهبی ات را یکی دیگه بنویسد و تو کردیتش را بگیری
۱۱- تو کشتن مخالفان همدست تروریست ها بشی تا به قدرت برسی
۱۲- با اختیارات داور مخالفت کنی ولی برای گرفتن اختیارات برای خودت قشون کشی کنی
۱۳- دم از قانون بزنی ولی مکرر قانون را زیر پا بگذاری
۱۴- دم از آزادی مطبوعات بزنی ولی لایحه محدود کردن مطبوعات تصویب کنی
۱۵- دم از آزادی بزنی ولی لایحه امنیت اجتماعی تصویب کنی که حتا نیت هم جرم محسوب بشه
۱۶- دم از ازادی بزنی ولی بزرگترین تصفیه و تسویه حساب سیاسی را با پاکسازی تمامی رده بالای ارتش انجام بدی
۱۷- یعنی بالاترین مرجع قضایی کشور را منحل کنی
۱۸- یعنی شرکت نفت انگلیس و ایران را یکطرفه منحل کنی و تمامی سهام ۴۸ شرکت زیر نظرش را بدی به انگلیس
۱۹- یعنی سرخود هرچی پیشنهاد بر سر نفت شد را رد کنی
۲۰- یعنی کلی از مخالفانت را بازداشت کنی
۲۱- یعنی کلی از فک و فامیلیت را بیاری تو دولت
۲۲- یعنی بری بادکوبه و آلمان برای درمان و بعد بگی فقط پزشک ایرانی منو درمان کند
۲۳- یعنی تمام قوای سه گانه را، سه در یک بکنی همه هم زیر نظر خودت
۲۴- یعنی به قانون اساسی استناد کنی ولی نوبت خودت که شد، روح قانون اساسی را احضار کنی
۲۵- یعنی رفراندم غیر قانونی برگزار کنی
۲۶- یعنی نمایندگان مجلس را تهدید کنی تا استعفا بدهند
۲۷- یعنی انتخابات مجلس را تا ببینی در حال باختی، نصفه و نیمه متوقف کنی تا مخالفانت وارد مجلس نشوند
۲۹- یعنی ۸۰ درصد دوران زمامداریت ، حکومت نظامی باشد
۳۰- حکم عزل بر طبق قانون اساسی را نادید بگیری
۳۱- یعنی خاندان سلطنت را تهدید به بازداشت در صورت عدم اطاعت از دستور تبعید از کشور بکنی
۳۲- یعنی بر علیه سلطنت و اساس کشور کودتا بکنی و بگی بر علیه من کودتا کردند
۳۳- یعنی به یک حزب غیرقانونی چنان پر و بال بدی که تظاهرات دهها هزارنفری راه بندازند
۳۴- یعنی اجازه بدی اسم خیابان ها را به توهم سرنگونی سلطنت
عوض کنند بعد بگی بر علیه من کودتا کردند
۳۵- دستور بدی مجسمه های خاندان سلطنت را پایین بکشند و بعد بگی بر علیه من کودتا کردند
۳۶- یعنی حقوق کارمندان را ندی و بورسیه ها را لغو کنی ولی پاداش دلاری به سید حسین فاطمی بدی
۳۷- یعنی مشروب فروشی ها را ببندی و رقص را ممنوع کنی
۳۸- یعنی حق رای دادن زنان را ماستمالی کنی
۳۹- یعنی چند هزار بهایی را اخراج کنی
۴۰- یعنی خرج کتاب هاشمی رفسنجانی را بدی
۴۱- یعنی جوانان را تحریک به جنگ مسلحانه بکنی
۴۲- یعنی لایحه مصادره اموال احمد قوام را بعنوان «مفسد فی العرض» به تصویب مجلس برسانی
۴۳- یعنی مجلس سنا را غیرقانونی و بدون اطلاع سناتورها در تعطیلات منحل کنی
۴۴- یعنی با زیرشلواری به ملاقات رسمی بری
۴۵- یعنی مردم گشنه و بی پول، بری یک ماه نیویورک چک آپ
۴۶- یعنی بری دیدارهای رسمی خارج برای حل مشکلات، اما بگی «نمیدانی با این مردم، من دست خالی برم برام امن تراست»
۴۷- ........صدها مورد دیگر که هر کدامشان برای نابودی یک دولت کافی بود ولی مصدق به مدد کمونیست و مذهبیون شد قهرمانی که خودش هم از آن موجود افسانه ای اطلاعی نداشت
مصدق از دید شهبانو ثریا
*خيلى زود شبهايى فرارسيد که محض احتياط هفت تير زير بالشمان میگذاشتیم و ميخوابيديم
*مصدق مصمم بود با انكليسها هيج معامله اى نكند
*دكتر مصدق به ملت نويد داده بود ملى شدن نفت بهبود شرايط زندگى رابه ارمغان خواهد آورد، اما نتيجه آن شده بود که دولت آه در بساط نداشت و حتى قادر نبود حقوق كارمندانش را بپردازد
*مصدق براى أنكه روى بى سياستى خود سرپوش بگذارد به تحريك مردم عليه شاه ودربار مشغول شد ناگهان تمام تقصيرها متوجه ى شاه شدو پهلوى هاهمكى (نوكر انگليسها)از آب درآمدند
*دكتر مصدق مدعى شد شاه از تاثير نظرات سوء درامان نیست، وبا اين حرف خواهران و مادرشاه را منظور داشت. گفته ى مصدق دور از واقعيت نبود چون ملكه ى مادر سوء ظنش را نسبت به مصدق، خروس جنگی پیر ايران, بهیچوجه پنهان نميكرد او خوب ميدانست با چه شخصى طرف است و بخاطر داشت كه در گذشته هم شوهرش، رضاخان مجبور به تبعيد مصدق شده بود. از سوى ديگر، اشرف هم ساكت نمانده بود و هرچه دل تنگش میخواست نثار مصدق میکرد
*برحسب اتفاق، اين جريانات با انقلاب مصر هم زمان شد: در همان هفته بود كه سرهنك نجيب ملك فاروق را از سلطنت خلع واو را از مصر اخراج كرد اين وقايع در ايران بى تاثير نبود و تخت طاووس باشدتى بيش از هميشه به لرزه در آمد.
*در سوم اوت، دكتر مصدق به دربار اخطار كرد اشرف و مادر شاه بايد ظرف چهل وهشت ساعت خاك ايران را ترك كنند، در غير اينصورت به اتهام دست زدن به «اقدامات خائنانه» دستگیر خواهند شد
*حالا مصدق برتر ازهمه بود به پيشنهاد مشترك جرجيل نخست وزير انگليس، و ترومن، رئيس جمهور امريكا، جواب منفى داد پيشنهاد بي طرفانه ی دكتر هيلمار شاخت، اقتصاد دان بزرگ آلمانی، راهم رد كرد در عوض، دكتر حسين فاطمى, دشمن سرسخت انكليسيها، را به وزارت امور خارجه منصوب كرد. فاطمى هم به نوبه ى خود قطع رابطه ى ايران و انگليس را به دنیا اعلام كرد.
*شاه در بادداشتى كه براي مصدق فرستاد اخطار كردكه جنين رفراندومى با اصول قانون اساسى ايران مغاير است. مصدق جواب داد اين ملت أست كه بايد تصميم نهائي را اتخاذ كند به اين ترتيب جاى ترديدى نماند كه براي ساقط كردن مصدق تنها توسل به نبرد پارلماني كفايت نمي كند.
*از آنجا كه برانگيزنده ى اصلى و نيروى محركه ى ماجرا من بودم لازم ديدم درتمام جلسات مذاكره شاه و نصيرى شركت كنم. مهمترين اقدام ما در وحله ى اول اين بود كه همكارى زاهدى را جلب كنيم، و اين كار ساده اى نبود
۱۴۰۵ مرداد ۲۹, پنجشنبه
از مرگ بر امریکا تا عشق به امریکا!
پسر معصومه(نیلوفر) ابتکار حالا بعد گیرافتادن، عاشق امریکا و فرهنگ امریکایی شده، یادش رفته خانه انچنانی اش و روضه و مخلفات عاشورایی اش را فیلم می گرفت و پخش می کرد و فخر می فروخت. مادرش هم از سردمداران امریکا ستیزی و گروگان گیران بود. جریانی از پلیدی اصلاح طلبی تعریف کنم. زمانی پستی در اداره دولتی قسمت بهداشت و درمان داشتم. خانمی محجبه و میان سال مومنی همکار ما بود. شاید ۱۵-۱۰ سالی بزرگتر از من. این خانم امریکا تحصیل کرده بود.از قدیمی هایی بود که کشیده بود کنار و بقولی ماستش را می خورد. بسیار هم کار راه بنداز و معتبربود. این خانم خیلی منو را دوست داشت و می گفت ادمی به راستی و درستی و پاکی مثل تو گیر نمیاد. تنها کسی بود که من را به اسم کوچک صدا میزد. خلاصه از دست اصلاح طلبان شاکی بود. تک تکشان را می شناخت. یک روز برافروخته امد و گفت چقدر اینها بی شرافتند. مقصودش ابتکار بود. گفت ابتکارمیگه من به عمرم خارج نرفتم. دروغ میگه حتا اسمش را هم دروغ میگه اسم واقعیش چیز دیگری است و معصومه نیست. ۱۶-۱۷ سالش بود مادرش امد امریکا ابتکار را سپرد دست ما که مراقب بچه ام باشید. حالا میگه من هیچوقت امریکا نبودم! ابتکار آن موقع معاون خاتمی بود
۱۴۰۵ مرداد ۲۱, چهارشنبه
دو مجرم خطرناک فراری از دست بلواگران ۵۷!
۱۴۰۵ مرداد ۲۰, سهشنبه
سرنوشت دیگران در کف ناکسان!
برادر سعید ح از برادران انجمن اسلامی و جهاد دانشگاهی و مرکزپزشکی بودند. البته بعدا که سهمیه سپاه پزشکی قبول شد فهمیدیم. این برادر عزیز تنها چیزی که از ظاهرش شبیه برادران انجمن اسلامی و جهاد دانشگاهی بود، تسبیحش بود که گهگاه تو دستش بود. ایشان در هر فرصتی تو پارک شاهنشاهی برای دختربازی ولو بود یا با ولوو ابویش در حال خانم بلند کردن! گذشت و اخرهای دوره امتحان مقطع بالاتر را دادم. ۵ ماه روزی ۱۷ ساعت درس خواندن و ۴ ساعت خواب و ۳ ساعت هم خورد و خوراک و مسائل شخصی! دوره دانشگاه هم با وجود کارکردن از شاگردان خوب بودم. یکروز سعید خان امد پیشم و گفت برات اومدن تحقیق تو دانشگاه، قبول شدی! شادی قبولی دکترا بین ۵۰۰۰ شرکت کننده که سهمیه ما فقط ۲۷ نفر از ۱۰۰ تا بود. یکدفعه دوستمان پارچ آب یخ را گرفت روی ما و با جملات بعدی عیشمان را منغض نمود: می خواستیم ردت کنیم ولی نمره ات انقدر بالا بود که گفتیم اگر ردت کنیم خودمان ضایع می شویم(عین جمله اش است). خلاصه قبولت کردیم ولی موقع ثبت نام یه حالی بهت میدن!
زبان بند امده بود از حجم وقاحت! نان و نمک خورده بودیم، جیک و پیکش را خبر داشتم و این رفتارش برام قابل هضم نبود. پرسیدم چرا؟ گفت یادت میاد بحثمان در مورد جنگ؟ اونه! جریان چی بود؟ پس از بازپس گیری خرمشهر، عربستان اعلام آمادگی برای پرداخت خسارت جنگ به جمهوری اسلامی کرد به شرط اینکه با پایان جنگ موافقت کند. ظاهرا صدام هم موافق بود. آقایان قبول نکردند و با راه قدس از کربلا می گذرد ، جنگ را ادامه دادند. با سعید حرف سر پایان جنگ بود. من می گفتم که خرمشهر را گرفتیم، صدام هم به غلط کردم افتاده، عربستان هم داره خسارات را جبران می کنه، الان وقتش است جنگ تمام بشه و جلوی کشتار ایرانیان گرفته بشه(۶ هم دانشگاهیام که یکی هم دبیرستانی هم بود ، کشته شده بودند). گفت تو بهتر می فهمی یا امام؟ منهم جواب دادم امام معصوم نیست و غیر معصوم ممکنه اشتباه بکنه(فقهی جواب دادم😂) در عین حال بزرگمهر فرموده اند همه چیز را همگان دانند و همگان هنوز از مادر نزاده اند.
بگذریم همانطور که گفته بود ستاره دار شدیم و موقع ثبت نام فرم ۲۵ جلومان گذاشتند امضا کنیم که چیزی از حکم اعدام تو سال ۶۴-۶۵ کم نداشت از نظر من. فرم را که خوندم ترس وجودم را گرفت. عاقله خانمی مسئول بود، گفتم این چیه؟ حکم اعدامه که! گفت : پسرم امضا کن این تازه فرم خوبش است، باقی را ندیدی! منهم بلافاصله امضا کردم! از سعید بریدم و بعدا فهمیدم سهمیه سپاه پزشکی قبول شد و بعد هم مسئول یک درمانگاه سپاه تو تهران شد.
۱۴۰۵ مرداد ۱۷, شنبه
کودتای ۲۲ بهمن ۱۳۵۷
۲۲ بهمن بود. خانه ما نزدیک پادگان باغشاه بود. در پادگان درگیری شدید بود. بعضا گلوله ها به در و دیوار و کولر ها خانه می خورد. یکدفعه مادرم گفت ن کجاست. ن برادربزرگم بود. معلوم نبود کجا رفته تو اون درگیری. من و مادر رفتیم بیرون دنبالش. خیابان درست مثل فیلم های جنگ داخلی بود. بهترینش را در بربادرفته یادم میاد ول حالا خودمون وسطش بودیم. دیوار پادگان در خیابان کاشان خراب شده بود و مردم و انقلابیون داخل رفته بودند. تو اون شلوغی ن را دیدیم با کلی اسلحه از پادگان امد بیرون.
مادر من خودش کلی مرد بود. هیچگاه ترس را در وجودش ندیدم. بی باک ترین و نترس ترین ادم تمام عمرم بود. من ترس پدر را دیدم بخصوص وقتی ماه ها در حال فرار از انقلابیون بودیم ولی مادر را هرگز. وقتی انقلابیون فروشگاه پدر را اتش زدند و پول ها و اسناد را غارت کردند و بعد به خانه حمله کردند برای کشتن ما و سوزاندن خانه، مادر یک تنه جلویشان چنان ایستاد که همسایه ها و مردم محل که کمکهای پدر و مادر هنوز یادشان بود، تحت تاثیر قرار گرفتند و وارد دفاع شدند و انقلابیون منصرف شدند(البته مادر تعدادی از انقلابیون را قبلا از دستگیری نجات داده بود و تا رفتن ماموران انها را در خانه پنهان کرده بود. معتقد بود اینها بچه هستند و گولشان زده اند) مادر چند نفر از حمله کنندگان را شناخت - همان هایی که پناهشان داده بود.
ن تا مادر را دید چنان ترسید که تمام اسله ها را ریخت زمین. مادر دست ما را گرفت به سمت خانه حرکت کردیم. خیابان باریک و کوتاهی محله ما را به پادگان باغشاه وصل می کرد و چسبیده به سینما ناتالی بود. اواسط خیابان چند تریلی پر از ادم های مسلح کلاشنیکف بدست با صورت های پوشانده و بعضا سیاه کرده رسیدند. جلوی ما نگهداشتند و یکی پیاده شد و با زبان فارسی ولی لهجه غلیظ عربی پرسید چه خبر است؟ من جواب دادم گارد حمله کرده(چیزی که بین مردم شایع بود اون ساعت). برگشت به عربی چیزی به باقی گفت و سوار شدند رفتند به سمت پادگان. ما هم رفتیم خانه و دقایقی بعد تیراندازی شدت گرفت و کار تمام شد!
یک جمع بندی کوتاه کنیم:
۱- ترور سرانی از ارتش مثل ربیعی،۲- بسیاری از انقلابیون در اردوگاههای فلسطینی اموزش نظامی دیده بودند،۳- در روزنامه ها از کشف محموله های قاچاق اسلحه خبر دادند، ۴- فلج کردن ساواک، ۵- اسلحه هایی که ما دیدیم کلاشنیکف بود که اسلحه رسمی سازمانی ایران نبود، ۶- شاهدان عینی، ۷- اولین نفری که بعد ۲۲ بهمن وارد شد کی بود؟، ۸- سخنان یاسر عرفات در مورد دخالت و کمک به انقلابیون و دهها مورد دیگر(که اسنادش را جمع کردم)
حداقل برای من شکی باقی نمی ماند که ۲۲ بهمن یک کودتا بود
فرزندان آیت الله همه جا!
سالها پیش در یکی از انستیتو های تحقیقاتی زیر نظر دکتر زال ممد، همکاری معرفانده شد به ما بنام دکتر م ح ق که کانادا بورسیه دکترا گرفته بود و در برگشت شد استادیار دانشگاه تهران. این جناب کاپشن ژیله رنگی آبی کمرنگ می پوشید که انموقع خیلی ها را بابتش تو خیابان می گرفتند. خیلی متجدد و روشنفکر نما و امروزی ولی از نظر سطح سواد پایین. خلاصه یک روز تو نهارخوری بیمارستان مشغول خوردن بودیم، دیدم دو نفر با پیشانی کبره بسته و یقه تا بینی بسته و لباس روی شلوار و یک من ریش و پشم امدند طرف ما. پیش خودم گقتم سربازان گمنام امام زمان برای گرفتن من آمده اند. یکدفعه دکتر ق با همان ژیله جیگر طلایی بلند شد و ماچ و بوسه و بغل و معانقه کمی تا قسمتی مغازله...
وقتی رفتند پرسیدم دکتر اینها کی بودند؟ بهم اصلا نمی خوردین! گفت ای بابا مارا دست کم گرفتی! اینا بچه های انجمن اسلامی اند و منهم عضو انجمن هستم از همان اول دانشگاه!
۱۴۰۵ مرداد ۱۶, جمعه
زمان شاه اینطوری بود!
محله ما نماینده کوچکی ازکشور بود. پزشک محله دکتر بهایی بود. مشروب فروشی و کافه محله متعلق به دو برادر یهودی بود. دو مسجد به فاصله ۳۰۰ متر از هم و عرق فروشی ۵۰-۶۰ متری یکیشان بود. دو قسمت محله ارمنی و اسوری ها بودند وسط باقی. ۱۰۰ متر پایین تر کلیسا و قدری پایین تر کنیسه بود. یک کتابفروشی قدیمی هم بود متعلق به یک یهودی بود. حتا مسلمان(رضا م) با کارمن مسیحی ازدواج کرد. همسایه سمت چپ ما مسلمان مسجد برو و پسرش اذان گوی مسجد بود. سمت راست ما اسوری عرق ساز بود که گاهی بابای ما هم دمی به خمره اشان میزد.ابوی محترم که مشروب خوار قهاری بود، معمولا از کافه برادران یهودی ابتیاع می فرمودند. زندگی جالبی بود. ابوی در محرم و رمضان مشروب را قطع و مسلمان خرج و نذری بده می شد.
کار راه ا نداز و معتمد محل، پدرمسلمان/مشروب خور بود. محله هم محله عمدتا ترک نشین بود. بیاد ندارم دعوایی بین این جماعت به ظاهر ناهمگون و به باطن یک رنگ رخ داده باشد. همه به خوبی و خوشی کنار هم زندگی می کردند تا اینکه فاجعه کودتای بهمن ۵۷ بر سرمان آوارشد.